تبلیغات
جالب اندر جالب - جوانی که سگ شد...
 
جالب اندر جالب
هیچ کس به نام آزادی دیوار خانه خود را برنمی دارد و در حیاطش را باز نمی گذارد،چون خطر رخنه دزد به خانه جدی هست.
جمعه 3 بهمن 1393 :: نویسنده : admin


این جوان برزیلی، پارسال به خاطر شدت علاقه ش به سگ، هزاران دلار هزینه كرده و با چند

عمل جراحی روی صورتش شبیه سگ شده!!

زمان پیامبر مردم جاهل بودن، الان هم جاهل هستن و هم احمق!!

خدا نکنه آدم جاهل ، پول و قدرت داشته باشه.




نوع مطلب : سیاسی، از همه جا وهمه چیز، 
برچسب ها : انسان سگ، عمل جراحی پلاستیک صورت، جالب ترین ها، پسری که سگ شد، علاقه به سگ، سگ،
لینک های مرتبط :


شنبه 18 شهریور 1396 06:59 ق.ظ
I am actually thankful to the holder of this web page who has shared
this great paragraph at at this time.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 10:50 ق.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your site and in accession capital to
assert that I get in fact enjoyed account your blog posts.
Anyway I'll be subscribing to your augment and even I achievement
you access consistently quickly.
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:44 ق.ظ
Aw, this was an extremely nice post. Finding the time and
actual effort to make a superb article… but what can I say… I hesitate a whole
lot and never manage to get anything done.
پنجشنبه 9 بهمن 1393 07:55 ب.ظ
ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﻬﺮ، ﺭﻭﯼ ﺗﭙﻪ ﺍﯼ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺮﺍ . ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﻤﺎﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﯽ. ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻧﻢ ﻧﯽ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﺮﺩ ﻣﻦ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ. ﺣﺎﻝ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﻧﺮﻭﯾﻢ ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﺘﺮﯾم....
admin
بسیار عالی
پنجشنبه 9 بهمن 1393 07:51 ب.ظ
روزی حضرت داوود از یك آبادی میگذشت. پیرزنی را دید بر سر قبری زجه زنان. نالان و گریان. پرسید: مادر چرا گریه می كنی؟ پیرزن گفت: فرزندم در این سن كم از دنیا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟ پیرزن جواب داد:350 سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش. پیرزن گفت: چرا؟ پیامبر فرمود: بعد از ما گروهی بدنیا می آیند كه بیش از صد سال عمر نمیكنند. پیرزن حالش دگرگون شد و از داوود پرسید: آنها برای خودشان خانه هم میسازند، آیا وقت خانه درست كردن دارند؟ حضرت داوود فرمود: بله آنها در این فرصت كم با هم در خانه سازی رقابت میكنند. پیرزن تعجب كرد و گفت: اگر جای آنها بودم تمام صد سال را به سجده خدا میپرداختم.
برچرخ فلک مناز که کمر شکن است بررنگ لباس مناز که آخر کفن است مغرور مشو که زندگی چند روز است در زیرزمین شاه و گدا یک رقم است.
admin بازم ممنون خیلی زیبا هستند
پنجشنبه 9 بهمن 1393 05:30 ب.ظ

آن لحظه که جمجمه اش ترکید، من دوست داشتم خاک گونی ها را روی سرم بریزم. بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت. یکی با کف دست به پیشانی اش می زد، یکی زانو زده و توی سرش می زد، یکی با صدای بلند گریه می کرد. سوختن آن بسیجی، همه ما را سوزاند.
حال حسین آقا از همه بدتر بود. دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می کرد و می گفت: خدایا! ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟
admin ممنون ازنظرات زیباتون
پنجشنبه 9 بهمن 1393 05:28 ب.ظ
«علی مسجدیان» از رزمنده گان پرسابقه ی لشکر14 امام حسین(صلوات الله علیه) چنین روایت می کند:

اواسط اردیبهشت ماه 61، مرحله ی دوم «عملیات الی بیت المقدس»، «حسین خرازی»، نشست ترک موتورم و گفت: «بریم یک سر یه خط بزنیم». بین راه، به یک نفربر پی ام پی برخوردیم که در آتش می سوخت و چند بسیجی هم، عرق ریزان و مضطرب، سعی می کردند با خاک و آب، شعله ها را مهار کنند. حسین آقا گفت:« اینا دارن چی کار می کنن؟ وایسا بریم ببینیم چه خبره».

هرم آتش نمی گذاشت کسی بیشتر از دو- سه متر به نفربر نزدیک شود. از داخل شعله ها، سر و صدای می آمد. فهمیدیم یک بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می سوزد. من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده ی خدا با بقیه همراه شدیم. گونی سنگرها را برمی داشتیم و از همان دو – سه متری، می پاشیدیم روی آتش. جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می سوخت، اصلا ضجه و ناله نمی زد و همین پدر همه ی ما را درآورده بود. بلند بلند فریاد می زد: «خدایا ! الان پاهام داره می سوزه، می خوام اون ور ثابت قدمم کنی.
خدایا! الان سینه ام داره می سوزه، این سوزش به سوزش سینه ی حضرت زهرا نمی رسه. خدایا! الان دست هام سوخت، می خوام تو اون دنیا دست هام رو طرف تو دراز کنم، نمی خوام دست هام گناه کار باشه. خدایا! صورتم داره می سوزه، این سوزش برای امام زمانه، برای ولایته، اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت.»

اگر به چشمان خودم ندیده بودم، امکان نداشت باور کنم کسی بتواند با چنین وضعی، چنین حرف هایی بزند. انگار خواب می دیدم اما آن بسیجی که هیچ وقت نفهمیدم کی بود، همان طور که ذره ذره کباب می شد،این جمله ها را خیلی مرتب و سلیس فریاد می زد.

آتش که به سرش رسید، گفت: «خدایا! دیگه طاقت ندارم، دیگه نمی تونم، دارم تموم می کنم. لااله الا الله، لا اله الا الله. خدایا! خودت شاهد باش. خودت شهادت بده آخ نگفتم»

به این جا که رسید، سرش با صدای تقی ترکید و تمام.

admin خیلی زیبا بود
ممنون
دوشنبه 6 بهمن 1393 11:46 ب.ظ
آن روز که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از سوز دل گل نرگس نداشت
این چنین باید نوشت
چه شقایق باشد، چه گل
میخک و یاس
تا نیاید مهدی
زندگی دشوار است
admin زیبا بود
خیلی ممنون
دوشنبه 6 بهمن 1393 04:03 ب.ظ
بچه های رزمنده مراسم دعای توسل گرفته بودند.معمولا در سنگر ها برق نبود و بچه ها با فانوس سنگر رو روشن میکردند.موقع دعا خوندن فیتیله چراغ ها رو پایین می کشیدند که یه تاریکی ایجاد بشه.دعا که شروع شد یکی از رزمنده ها بلند شد.یه شیشه عطر داشت که با اون به رزمنده ها عطر میپاشوند.خلاصه کف دست همه یا نوک انگشتشون عطر می ریخت و می رفت.موقع خوندن دعا همه جا معطر شده بود.دعا که تموم شد دیدن سرو صورت و لباس همه شون سیاه شده.وقتی جویا شدن معلوم شد رزمنده تو شیشه عطرش جوهر خودنویس ریخته بود.چون تاریک بود بچه ها فقط بوی عطر رو استشمام می کردند و سیاهی رو نمیدیدند.بچه ها حسابی میزننش و براش جشن پتو میگیرن.وقتی که بالاخره آروم میشن میگه حالا بیاین یه کم براتون صحبت کنم.میگه حکایت این عطر سیاه مثل حکایت دنیا میمونه.دیدین چه طوری با دست خودتون صورتتونو سیاه کردین؟ دنیا هم تاریکه .نورش کمه.تباهی و زشتی زیاد داره.شیاطین هم گناه ها و سیاهی ها رو با یه عطری خوشبو میکنن.ما خیال میکنیم داریم عطر میزنیم غافل از این که صورت و دلمون رو سیاه میکنیم.وقتی میفهمیم چه کردیم که قیامت میشه و چراغا روشن.

شادی روح شهداء
وپاکی روح خودمون
به برکت شهداء
صلوات ختم کنید...
admin خیلی ممنون
بسیار زیبابود
دوشنبه 6 بهمن 1393 11:15 ق.ظ
ثبت نمیشه.....
admin ممنون از زحمتی که کشیدین واسه نظر دادن
دوشنبه 6 بهمن 1393 11:11 ق.ظ
دوشنبه 6 بهمن 1393 09:12 ق.ظ
برا دکترش خیلی متاسفم...
admin واقعا بعضیا تو جامعه ما میخوان به کجا برسن با این غرب زدگیشون؟
به اینجا؟
افتخارشون به ایناست؟
دوشنبه 6 بهمن 1393 09:11 ق.ظ
سگ ارزشس خیلی بیشتره ، بعضی از ما انسانها با کردار و رفتارمان اولئک کل انعام بل هم اضلیم...
admin بله متاسفانه
ممنون از نظرتون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

آمده ایم که قیمتی زندگی کنیم
نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم.(آیت الله بهجت(ره))
با سلام
لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ،
ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید
و به ما در بهتر شدن كیفیت مطالب وبلاگ کمک کنید .
باتشکر

مدیر وبلاگ : admin
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظرتان راجع به این وبلاگ چیست؟









جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
این سایت را حمایت می کنم
Online User
مشاهده و دریافت کد